محمد الريشهري
27
دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى )
سامرّا آمدم و به درِ خانهء ابو محمّد ( امام عسكرى عليه السلام ) چسبيدم تا اين كه مرا بدون آن كه اذن بطلبم ، فرا خواند و بر او وارد شدم و سلام دادم . فرمود : « اى ابو فلان ! حالت چه طور است ؟ » و سپس به من فرمود : « بنشين ، اى فلان ! » . سپس از حال مردان و زنان خويشانم پرسيد و آن گاه فرمود : « چه چيزى تو را به اين جا كشانده است ؟ » . گفتم : اشتياق براى خدمت كردن به شما . به من فرمود : « در خانه بمان » ، و من در خانه همراه خادمان بودم و گاه آنچه را مىخواستند ، از بازار برايشان مىخريدم و هر گاه كه زنى در خانه نبود ، بدون اجازه بر ايشان ( امام عسكرى عليه السلام ) وارد مىشدم . روزى بر امام عليه السلام - كه در بيرونىِ خانه بود - وارد شدم . حركتى در اتاق شنيدم و ندايى كه گفت : « همان جا بمان ! » . من جرئت ورود و خروج نيافتم تا كنيزى به سوى من بيرون آمد كه چيزى سرپوشيده با خود داشت . سپس امام عليه السلام مرا صدا زد كه داخل شوم . داخل شدم و كنيز را نيز ندا داد و او به سوى ايشان باز گشت . امام عليه السلام به كنيز فرمود : « پرده از آنچه با توست ، بردار » . او پرده برداشت . پسرى سپيد و خوشسيما بود . پارچه را از شكمش نيز كنار زد ؛ مويى از زير گلو تا نافش روييده بود كه سبز بود نه سياه . امام عسكرى عليه السلام فرمود : « اين ، همان امام شماست » و سپس به كنيز فرمان داد و او كودك را برداشت و برد ، و ديگر پس از آن ، او را نديدم تا ابو محمّد عليه السلام در گذشت . ضوء بن على مىگويد : به آن مرد ايرانى گفتم : در آن هنگام ، عمر او را چند سال مىدانستى ؟ گفت : دو سال . عبدى مىگويد : به ضوء گفتم : تو اكنون عمر او را چه قدر مىدانى ؟ گفت : چهارده سال .